بلاگ
معرفی مسیر روان درمانی
مسیرهای روان درمانی
رواندرمانی یعنی چی و چطور کار میکنه؟
رواندرمانی یه مسیر یادگیریه
این یادگیری میتونه کوتاهمدت باشه یا بلندمدت یا تا همیشه ادامه داشته باشه.
حالا این مسیر یادگیری با بقیهی یادگیریهایی که تو زندگی داریم یه فرق اساسی داره. چون همهی این یادگیریها رو قبلاً بهمون یاد دادن و برای اینکه بتونیم دوباره یادشون بگیریم، لازمه یه فرایند خاص در مغز اتفاق بیفته که بهش میگن بازنویسی.
در علوم اعصاب به این فرایند میگن: بازتثبیت حافظه، یعنی مغز باید اول اون اطلاعات قدیمی رو دوباره فعال کنه، بعد در مسیر تجربهی جدید قرارش بده، و بعد شروع کنه به بازنویسیش.
بدون این مسیر، اطلاعات جدید جای قدیمی رو نمیگیره.
پس تو مسیر رواندرمانی قراره اطلاعات و مهارتهایی در مورد واکنش دادن به شرایط یادگیری بشه که:
قبلاً یادگیری شدن و براشون هم رفتارها و واکنشهایی شکل گرفته..
اختلال یعنی چی؟
واکنشهای یادگیریشده از اطلاعات قدیمی چون با شرایط فعلی دیگه کار نمیکنن، روند زندگی رو درگیر چالش میکنن.
اینجاست که در روانشناسی علمی میگیم اختلال ایجاد شده.
یعنی به زبون ساده اطلاعات قدیمی برا این موقعیت های جدید کار نمیکنن ومغز اطلاعات جایگزینی هم نداره که بتونه از اونا استفاده کنه، پس درنتیجه مدام همون اطلاعات قدیمی رو به روشهای مختلف استفاده میکنه تا جایی که یه چالش ساده میتونه به یک وضعیت خیلی پیچیده برسه و این حالت یعنی در زندگی اختلال ایجاد شده.
پس اختلال یه برچسب یا ویژگی اضافه نیست که کسی داشته باشه.
یه مسیر تداخل اطلاعات گذشته و حاله. این واکنشها یه موقع برای بقا و سازگاری ساخته شدن و قرار نیس کلا عوض بشن یا از اینکه همچین واکنش هایی وجود دارن، افسوس بخوریم یا ازشون بدمون بیاد فقط الان نیاز به ارتقا دارن.
در طی سالها پژوهش بالینی، این الگوهای اطلاعاتی شناسایی، اسمگذاری، و طبقهبندی شدن که روانشناسا بتونن از روی یک یا چند نشانه متوجه بشن کدوم الگوهای گذشته با شرایط فعلی دیگه کار نمیکنن و نیاز به آموزش و مهارت دارن.
چرا بعضی واکنش ها راحتتر تغییر میکنن؟
خیلی مهمه که بدونید برای همهی آدمها این حالت پیش میاد که یه جاهایی اطلاعات گذشتشون دیگه کار نکنه. حالا مغز برای بعضی از واکنش ها به خاطر شرایط محیط میتونه سریعتر اطلاعات جدید رو بگیره و سازگار بشه و بعضی جاها نمیتونه یا چون هیچ منبع یا محیطی در دسترسش نیست، یا اینقدر محدود در معرض اطلاعات جدید هست که نمیتونه این فرایند رو انجام بده.
به این حالت در علوم شناختی انعطافپذیری شناختی میگن یعنی ظرفیتی که مغز بتونه اطلاعات جدید رو بگیره و الگوهاش رو بهروز کنه. این ظرفیت هم یه پایهی عصبیزیستی داره، عمدتاً مرتبط با قشر پیشپیشانی مغز، و هم بهشدت تحت تأثیر تجربه و محیطه.
پس این یه شکست شخصی نیست ، نتیجهی منطقی یه تاریخچهی خاصه.
بر این اساس آدمها در سه حالت قرار دارن:
حالت اول: همچنان با اطلاعات قدیمی کار میکنن و فعلاً چالشی پیش نیومده.
حالت دوم: با اطلاعات قدیمی دیگه نمیتونن کار کنن، چالش پیش اومده و گیر کردن.
حالت سوم: با اطلاعات قدیمی نتونستن کار کنن، چالش پیش اومده و یادگیری جدید اتفاق افتاده.
آدمها معمولاً وقتی تو حالت دوم هستن، مسیر رواندرمانی رو برای رسیدن به حالت سوم انتخاب میکنن.
این مسیر سوم میتونه فقط برای یه موضوع خاص باشه — همون رواندرمانی کوتاهمدته که فقط روی یادگیری و فعالسازی واکنشهای جدید تو یه حوزهی مشخص تمرکز میکنه و وارد این نمیشه که این اطلاعات قدیمی کجاهای دیگه هم هنوز تو حالت اول هستن و ممکنه بعداً چالشساز بشن. ولی در روان درمانی بلند مدت مجموعه ابعادی که این اطلاعات و الگوها فعال هستن چه چالش ایجاد کردن یا نکردن، بررسی میشه و آموزش ها و مهارت های لازم یادگیری میشه.
سه باوری که تقریباً همه دارن
در تمام سالهایی که کار رواندرمانی انجام دادم، متوجه شدم یه سری اطلاعات در همهی فرهنگها و حتی کشورهایی با زبانهای مختلف، خیلی عمیق و پایدارن.
اول اینکه آدمها در مسیر روان درمانی سه دسته اطلاعات دارن:
اول دنبال یه توصیه یا راهکار میگردن که همهچیز درست بشه. یا فکر میکنن اگه بخونن یا گوش بدن یاد میگیرن. بعد میفهمن اینطوری نیست و بعدش سوال میشه که کِی خوب میشم؟ چرا نمیتونم تغییر کنم؟
اینجا به این آگاهی میرسن که برای مغز دونستن کافی نیست. برای ساختن هر واکنش جدیدی نیاز به بازسازی مسیرهای عصبی از طریق تمرین مکرر هست. این اصل در ادبیات علمی با عنوان تثبیت وابسته به تکرار شناخته میشه. پس حتی عوض کردن دست غالب از راست به چپ هم نیازمند مدتها آموزش و تمرینه.
بعد به این حالت میرسن که اوووه پس خیلی طول میکشه تا کی من درمان بشم ؟ در واقع درمان شدن رو به عنوان یک نتیجه غالب و پایدار شناختن . درمان شدن رو به عنوان حذف شدن یک سری فرآیندهای فعال در نظر میگیرن.
دوم اینکه غالب آدمها میگن خب گذشته رو چه فایده شخم بزنیم؟ گذشته ها گذشته دیگه. یا میگن خب فهمیدیم همه چی مربوط به گذشتس ، حالا چه کنیم ؟اینجا هم باز اطلاعات اینطوری شکل گرفته که عههه پس کاش گذشته اینجوری نبود که ما اینجوری نمی شدیم ، پس ما از گذشته آسیب دیدیم و این آسیبها دیگه درست نمیشه. در حالیکه گذشته در هر حال مجموعه ای از آموزه ها و یادگیری های محدودی رو به شما میده که باز هم برای کاربرد در زندگی بزرگسالی نیازبه ارتقاء و به روز رسانی دارن.
در واقع اگه آدمها بپرسی آیا انتظار داری سیستمی که 18 تا 20 سال برای یک سری نیازها آموزش دیده بتونه 70 تا 80 سال آینده با همون اطلاعات و آموزشها جلو بره و به هیچ مشکلی نرسه، شاید همه بپذیرن که غیر ممکنه ولی در مورد انسان و روان و اطلاعات مغز در واقع همچین انتظاراتی در اطلاعات مردم وجود داره.
یعنی انتظارشون اینه که سیستمی باشه که یک نوزاد رو جوری اموزش بده و تربیت کنه که همه چیزش تا آخر عمر برای همه چی کافی باشه.
در حالی که بررسی گذشته دنبال مقصر نمیگرده، داره نقشهی شکلگیری الگوهای فعلی رو پیدا میکنه. از منظر علوم اعصاب، همون فعالسازی مجدد خاطرات در فضای امن درمانی، دقیقاً پیششرط بازنویسیشونه. گذشته مجموعهای از یادگیریهای محدود بوده که برا همون موقع جواب میداده نه برای کل زندگی.
سوم اینکه میگن خب فهمیدم از کجا میاد، حالا چیکار کنم؟ یعنی تو اطلاعاتشون اینه که فهمیدن کمکی نمیکنه و فقط لازمه بدونن چه رفتاری داشته باشن.
بینش (Insight) لازمه چون یک زیر ساخت ضروری برای ساخته شدن واکنش های جدیده. پژوهشها بارها نشون دادن که فاصلهی قابلتوجهی بین فهمیدن و تغییر رفتار وجود داره. واکنش های جدید فقط میتونن روی بینش و اطلاعات جدید ساخته بشن و تمرین ساختارمند در موقعیتهای طراحی شده در مسیر روان درمانی میتونن این واکنشهای جدید رو فعال کنن.
درمان یعنی چی؟
واژهی درمان در پزشکی دو نوع کاربرد داره: اولی به معنای حذف درد و عارضه و دومی به معنای فرایند بهبود دادن و ارتقا.
در روان درمانی هر دو فرآیند در مغز انجام میشه. هر یادگیری جدیدی که به اطلاعات قبلی اضافه بشه و بتونه در مسیر پردازش اصلی قرار بگیره، کل عملکرد مغز و بدن رو بهتر میکنه.
همهی این یادگیریها مسیرهای جدید در مغز میسازن، به این ظرفیت مغز برای تغییر ساختار خودش نوروپلاستیسیتی میگن و پشتوانهی تجربی گستردهای داره.
از طریق این ساختوسازها، کمکم بخشهای جدید فرایند واکنشها رو از قبلیها میگیرن.
یه چیز مهم: مسیرهای عصبی قدیمی هرگز کاملاً حذف نمیشن. این یه واقعیت عصبیزیستیه، نه شکست درمانی.
مسیرهای جدید فعالتر و در دسترستر میشن، مسیرهای قدیمی کنار میرن.
پس درمان یعنی ساختن ظرفیت جدید در مغز برای انتخاب واکنش — نه پاک کردن گذشته.
و حالا کاربرد گذشته چیه؟
برای اینکه بفهمیم چه چیزایی لازمه دوباره یادگیری بشن، نیاز داریم اول بفهمیم چه چیزهایی و با چه ترکیبی قبلاً یادگرفته شدن. برای همینه که در همهی مدلهای رواندرمانی، گذشتهی آدمها بررسی میشه. بررسی گذشته در مسیر ساختن و بازسازی ضروریه چون ما نقشهی شکلگیری نشانهها و الگوها رو لازم داریم — نه چون میخوایم دنبال مقصر بگردیم.
حالا با بررسی این اطلاعات: وقتی کسی وارد مسیر رواندرمانی میشه، معمولاً دو چالش جدی وجود داره:
چالش اول — تکهتکه دیدن مسئلهها
توی جلسات، آدم به آگاهیهای مهمی میرسه. یه چیزی دربارهی خودش میفهمه، یه الگویی میبینه، یه ارتباطی حس میکنه. اما این آگاهیها معمولاً پراکنده میمونن و به هم وصل نمیشن. این طبیعیه — چون مغز ما یاد نگرفته از همه چالش ها و مسئله ها یک تصویر بزرگ رو بسازه.
در واقع ما یه سیستم یکپارچهایم. رفتارها، واکنشها، و الگوهایی که الان داریم، در دورههای مختلف زندگی یادگیری شدن و با هم در ارتباطن.
در علوم اعصاب به این شبکهی ارتباطی، شبکهی معنایی میگن — هر تجربه و واکنشی به بقیه متصله و این شبکه با هم کار میکنه، نه بهصورت تکههای جداگانه.
اگه این ارتباطها دیده نشن، تصویر یکپارچهای شکل نمیگیره و ارتباط چالش ها و مسئله های مختلف در طول دوران زندگی مشخص نمیشه. هر فردی یاد گرفته هر بار چالشی براش پیش میاد، فقط همون موقعیت رو بررسی کنه و با توجه به تجربهی خودش براش دلایلی پیدا کنه. حالا اگه این دلایل با تصویر یکپارچهاش جور نباشن، با اینکه دلش نمیخواد دوباره اون چالشها پیش بیان، تکرار میشن.
به این حالت در ادبیات بالینی عدم انسجام روایت هیجانی میگن.
چالش دوم — اطلاعات قدیمی، قدرتمند
همهی ما قبل از اینکه وارد رواندرمانی بشیم، سالها اطلاعات زیادی دربارهی خودمون، آدمها، و زندگی یاد گرفتیم — از خانواده، فرهنگ، تجربههای شخصی.
خیلی از این آموختهها بدون خواست و تصمیم ما وارد چرخهی تصمیمگیریهامون میشه و بدون اینکه بدونیم، نقش مستقیمی در چالشهای امروزمون دارن.
این اطلاعات قدرت زیادی در ساختار تصمیمگیری ما دارن، چون هم اول اومدن و هم خیلی تکرار شدن.
در علوم اعصاب به این دو اصل اثر تقدم و تثبیت از طریق تکرار میگن.
هرچی یه مسیر عصبی زودتر شکل گرفته باشه و بیشتر فعال شده باشه، فعال شدنش خودکارتر و سریعتره.
به همین خاطر، یه رواندرمانی علمی باید بتونه این لایهها رو شناسایی کنه و بر اساس داستان خاص هر فرد، یه مسیر اختصاصی براش طراحی کنه.
دو نفر ممکنه علامت های شبیه هم داشته باشن، اما داستان شکلگیری اون علامت ها هیچوقت در دو نفر یکسان نیست — مسیر درمان هم یکسان نیست.
یه رواندرمانگر میدونه که مسیر هر فرد تو رواندرمانی خاص خودشه ولی خود فرد ممکنه بر اساس اطلاعاتی که داره یاد گرفته:
یه نقص یا مشکل وجود داره و مدام دنبال این بگرده که این نقص رو چطور باید از بین ببره، در حالی که در مسیر رواندرمانی قراره مشخص بشه برای چه موضوعاتی چه یادگیریهایی وجود داره، کجا این یادگیریها دیگه کار نمیکنن، و چطور میشه به مغز یاد داد که برای اینا نیاز به آموزش و مهارت هست.
همه اینا که توضیح دادم، سوالها و چالش هاییه که سالهاست همه پژوهشگران و روان درمانگرها دارن دنبال راه میگردن و با توجه به جوابها و راه هایی که تا الان یعنی سال 2026، ساخته شده، مسیر پایش مسیر طراحی شده که از لینک زیر میتونید با کاربردش آشنا بسید.
راهحل — مسیر پایش
سوال و نظر
ممنونم که با نوشتن نظرتان، به بهتر شدن این مسیر کمک میکنید 💚 💬 در تمام بخشهای سایت امکان نوشتن سؤال و نظر برای شما فعال است. اگر هرجا ابهامی داشتید یا نظری به ذهنتان رسید، خیلی راحت برای من بنویسید ✍️ 🌱 بازخوردها و نظرهای شما همیشه بهترین راهنما برای بهبود و ارتقای کیفیت خدمات هستند.